نوک مدادی

داستانی می نویسم به پهنای سه خط :

او به دنیا آمد ؛

"خوب" زندگی کرد  ..

"شاد" بود که مُرد .

..

قدم بر میدارم و از میان صفحه کاغد رد می شوم .

پشت سر ، پسری را می بینم که خسته از زندگی پیچیده ی آدم بزرگها ، بازی های مسخره ، رفتارهای سفارشی ، دنبال هیچ دویدن ها و نامردی های کسانی ست که زمانی به آنها اعتماد داشته ؛

رویم را بر می گردانم .. منی که رَسته ام - به قول مصدق - :

دیده را می بندم ..

در دل از وحشت تنهایی "خود" می خندم .

.

.

.

م.ش

 

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
میلاد

سلام و درود معرکه بود با این قلم خاصی که داری شاعر برجسته ای میشی

رها

6718 رمزمه ببخشید [لبخند]مگه میشه شما رو راه ندم؟؟؟

مهدیس

عجب داستان عمیقی و خوش به حالش[پلک] حیف که دیر به دیر اپ می کنی و ما را بی نصیب می ذاری نوشته هات عالی بیسته بیست[لبخند][گل]

هوای حوصله - همچنان - ابریست ! هم اکنون نیازمند فوت شماییم ! م.ش