کوتاه کوتاه

هر چیزی قاعده ای دارد .. زندگی ما هم قاعده ای داشت ؛

کارهایمان هم ، حرفهایمان هم ، گریه ها و ... خنده هایمان هم .. حتی دوستی های کوتاه مدتمان هم .

می نشستیم روی سکوی کنار خانه و با کچ ، نقش می کشیدیم از چیزهایی که طول عمرشان می رسید به هوس همسایه برای شُستن ماشین ، یا هوس خدا برای رها کردن بغض ابرها ..

کاتالوگی هم بود به زبان چینی ، که دنیایی داشت برای خودش ؛ انواع و اقسام شکلات و بیسکوییتهایی که برای ما ، مایی که اوج تفریحمان ، خریدن پفک نمکی ده تومانی از سر کوچه بود . دنیای دیگری ساخته بود .. جایی که فقط می دانستیم خیلی دور است .. خیلی ..

قاعده ی بازی ها را فراموش نکنیم ؛ که گاهی بند بودیم به جمع کردن دو سه نفر ، که بازی های خودساخته را محکی بزنیم .. شاید که چسبید .

فوتبال با توپ های کوچک آلومینیومی ( که دادِ خانواده .. را در آورده بود ) با دو کاغذ مینیاتوری به جای دروازه و دستهایی که از ضربات ، خسته می شد . و این خستگی یعنی : علی ! .. باشه برای بعد ..

ما حتی از درس هم غافل نبودیم ؛ گه گاهی می خواندیم و بعد ، ادامه ی بازی دیروز یا دیروزها .. شاید ..

با این قاعده ها خو گرفتیم ، بزرگ شدیم ، زندگی کردیم ، گریه کردیم و خندیدیم ، دوستی کردیم .. بازیهایمان رنگ دیگر گرفتند ، نگاههایمان ، حرفهایمان ، چشمهایمان ... آی چشمهایمان ..

می دانی ؟ خیلی وقت است قاعده ی جدیدی یادمان نداده اند، ما را در چارچوب خاصی نگذاشته اند ؛ خُب مگر چند بار می شود تأکید کرد که هر دندان را سی و سه بار مسواک بزنیم ؟ چند بار می شود طرز سلام کردن را یاد بگیریم ؟ چند بار بشنویم که فلان کار خوب است و فلان کار بد ؟ چند بار می شود ..

بیا ؛ بیا و چند تا قاعده ی جدید یادمان بده ؛ چند تا بازی جدید ، چند دلیل جدید برای گریستن .. برای خندیدن ... تویی که حوالی دلمان ، جایی که خودمان هم حتی دیگر نیستیم ، جایی که زمین خواران مصادره کرده اند و حتی خودِ ما را هم راه نمی دهند ، تازه ترین اتفاقی . .

.

.

م.ش

/ 5 نظر / 8 بازدید
رها

واقعا مگر جند بار میشود ؟؟؟؟ ببینم این بلاگ قدیمی شما کجا بود ؟؟؟[نیشخند]

چای گرم شب‌های امتحان

قاعده جدید همیشه هست!شاید فرقش با بچگی اینه که باید خودمون از تو تجربه های جدید درشون بیاریم...

چای گرم شب‌های امتحان

ببین از بچگی خلاقیت از خودت در میکردیها!!!همش دوست داشتی یه بازی جدید اختراع کنی!؟من از همون موقع که مامانت با کفگیر میکوبوند تو سرت میدونستم آخرش یه چیزی میشی!الان هم میگم...