داستان کوتاه

یکی بود .. یکی نبود ...
از بچگی "اینطور" یادمان داده اند. و آخرش هم نفهمیدیم - اینکه "چـــرا"
وقتی یکی هست .. دیگری "نــبایـــد" باشد .
.
.
.
م.ش

/ 5 نظر / 9 بازدید
نیازمندی های روزانه

سلام دوست عزیز از وبلاگ شما خیلی خوشم اومد سایت من یه سایت تحقیقاتی است ونیازمندی های شمارا در هرزمینه ای برطرف خواهد کرد حتما به من سربزنید اگه دوست داشتید من را لینک کنید و به سایتم بیاید ولینک خودرا دربخش نظرات قرار دهید تا لینک شما در لینکستان به نمایش دراید[خداحافظ] www.Classified.vov.ir

آرش

یکی بود...یکی نابود! اینطوری بهتر نیست ؟اما میدونیم که اینطوری یادمون ندادند اما اینطوری شد! حالا هم برای بعضی ها ما نیستیم و بعضی ها هم هیچ وقت برای ما نیستند...هیچ کس هم قدر بودن ها را هیچ وقت ندونست...میدونی قصه ها همیشه با بود یکی و نبود یکی دیگه شروع میشه معادله ی ساده ایه! باید بگردی برای کسی "باشی" که برایت هنوز "هست"! دوست داشتم زیر این کلمه ی "هنوز" یه خط پر رنگ میکشیدم!

مهدیس

شما فهمیدی به ما هم بگو[رویا]

رها

خیلی با معرفتی...........خوش اومد...[نیشخند] خوبی که ؟ ما شما رو فراموش نکردیما ولی به خدا اصلا وقت نمیکردم یه دل سیر بیام نت...

میلاد

از همون بچگی داشتن ما رو آماده میکردن که وقتی بزرگ شدیم یکه نخوریم