لطفا کمي صبر کن...
![]()
پسری را می شناختم که خیلیها را می شناخت ؛ با اینکه مهربان بود ازش خوشم نمی آمد ؛ چون دوستان زیادی داشت
دختری را می شناختم که پدرش جواهر فروش بود ؛ منزلشان خانه ای بود دوبلکس ابتدای فرشته و خیلی خیلی هم بزرگ ؛ با اینکه سر به زیر بود دوستش نداشتم ؛ چون خیلی پولدار بود
دوستی را می شناختم که خیلی مطالعه داشت ؛ آنقدر ریاضی خواند که طلای المپیاد جهانی گرفت و رفت کانادا . با اینکه خیلی جاها کمکم کرد ازش خوشم نمی آمد .. چون خیلی می فهمید
آشنایی داشتم که تفریحات زیادی داشت ؛ جاهای زیادی را می شناخت و پاتوق هایش از تعداد موهای سر من بیشتر بود . با اینکه مرا به چندین و چند جا برده بود ، ازش خوشم نمی آمد ؛ شاید چون در تمام زندگی اش چیزی برای خندیدن داشت .
از خودم هم از اول خوشم نمی آمد !! شاید چون نمونه ی خوبی از یک انسان عقده ای برای شخصیت شناسی فرویدیسم و رنه تارپوفیسم هستم
فقط جدیداً از آبلوموف کمی درس گرفته ام و دوباره دل به نوشتن می دهم !
اینها را گفتم که بدانی .. اگر دوست من هستی ، امیدوارم ناقص باشی ؛ تا همچنان دوست بمانیم !
شوخی
م.ش