..

سلام ؛

دیشب که توی اتوبوس بودم ، کلی خواب دیدم . مثل این سریال های چند قسمتی ( که پیام بازرگانیشون ، دست اندازها و چاله های گاه گدار بزرگراهه ) و خالی از فکر اینکه سرانجام هر قسمت  ، ربطی به قسمت بعدی داره یا نه ..

وسطای قسمت چهارم یا پنجم بود که .. بیدار شدم ؛ نتونستم بخوابم .. یعنی نخواستم شاید . نمی دونم .. شاید از ترسم بود ، یا به عادت بچگی که از آخر فیلم خوشم نمیومد . شاید چون وقتیکه فیلم تموم می شد ، پشتش بی حوصلگی بود و کسلی ؛

شاید چون فیلم که تموم می شد ، رؤیای من هم پَر می کشید .. شاید چون فیلم تموم می شد ، جمع گرم مون از بین می رفت ؛ شاید چون فیلم که تموم می شد ...... نمی دونم .

حتی اینکه "چی" دیده ام مهم نیست ؛ فقط دلم یه چیز کوچیک .. خیلی کوچیک .. ازت می خواد ؛

..

شاید چیزی شبیه این .... اینکه هروقت خوشحال بودی ، راضی بودی  و کمبود چیزی رو حس نمی کردی ، با "دیگران" باش .. هرکس .. که اینجور وقتا ، همیشه کسانی پیدا می شن که "باشن"

ولی اگه یه روزی .. یه جایی از چیزی آزرده شدی ، ناراضی بودی یا نیازمند به کمک .. می تونی روی من حساب کنی ؛

هروقت خواستی با کسی بری تفریح ، خواستی دور دنیا رو بگردی ، کسی برای خندیدن نیاز داشتی ، به مهمونی دعوت شدی و همراه احتیاج داشتی ، روز تولدت بود ، ، فیلم خوبی برای دیدن پیدا کردی .. با هرکس که خواستی باش !

ولی برای شنیدن خستگی هات ، گلایه هات ، گریه هات ، ناسزاهای از سر ناراحتی و بهانه گیری هات ... می تونی روی من حساب کنی ..

.

.

فقط یه چیز رو  .... شرمنده ام .. با کسی شریک نمی شم ؛ لظفاً برای دویدن زیر بارون ، روی هیچ کس "دیگه" ای حساب نکن .

.

.

م.ش

 

+ نوشته شده در جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()