رو نـوشــــــت

یک وقتهایی هم دوست داشتم بفهمم دلقک ها که با قلم مو و رنگ روی صورتشان لبخند می کشند ، اگر واقعاً بخندند چه می شود ؟ احتمالاً دو خط انتهایی دهان خیالی می رود توی چشمشان و کور می شوند و آن وقت دیگر خنده دار نیستند. اصلاً باید این را توی کتاب خاطرات یک دلقک نوشت. اینطور کاراکتر نویسنده هم اینقدر فانتزی و اینقدر تلخ نیست. کلاً فلسفه ی آرایش هم همین بوده فکر کنم. یک بابایی خنده اش نمی آمده - برداشته روی صورتش نقاشی کرده و بعدتر هم کسی توی رودربایستی گفته چقدر قشنگ شده ای ... و یک "عزیزم" هم تنگش چسبانده و صنعتی چند میلیارد دلاری را رقم زده. گونه ی دیگر افراط این "عزیزم" را در طرح لبخند همان جوکر خودمان شاهدیم. اصولاً هرجا تعریف نامشخص باشد آدمی هرز می رود.

من هم تعریف ام اشتباه بود.
من هم هرز رفتم.

بلند که شدیم گفتیم این کارت خوب بود. این کارت قشنگ بود. بعدتر هم که توجیه ای نداشتیم یک "خیری درش هست" بستیم به نافش و خلاص. کدام خیر ؟ آخرین خیری که دیدم پادرد مادربزرگ بود بعد از جلسه ی قرآن. آخر زورم هم این بود که بعد از عمری تلاش گیرم افتاده به نظام وظیفه و سرهنگی که مرا از تک تک تلخندهایم می شناسد.

- سلام سروان فلانی ، سرهنگ بهمانی تشریف دارند؟

فحش کم می آورم برای این بابا. نمی فهمد که اگر گیر نبودم، هفته ای چهار روز نقش پاشنه ی در اتاقش را بازی نمی کردم. نمی دانم شاید خدا دلیل کم می آورد برای رویارویی افراد، بعد می نویسد "خودتان جورش کنید". جور نمی شود. کارم را می گویم. فقط می توانم هر روز کله ی سحر بیدار شوم ، اصلاح نکنم ، بروم میدان سپـــاه، بعدتر بروم ته کوچه بن بست آریا، آخرش هم برگردم منزل. سیگاری هم نمی شوم.

.

صبح ها همه چیز کند پیش می رود.... همه ی روز من صبح است.

.

م.ش

.

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()


كد قالب جدید قالب های پیچك