رو نـوشــــــت

"این تصمیم من نیست / من تسلیم این جاده ام.. دارم میرم" - کیوسک
..
دو سال پیش همین موقع ها نشسته بودم وبلاگی می خواندم از جوانی نروژی الاصل که آمده بود چند صباحی ایران جهت تفرج و البت تکمیل پایان نامه ی دکترایش. نوشته بود از اینکه چطور مردم را دیده و از مشکلاتش گفته بود و حس مسافرت. با خودم گفته بودم که باید جالب باشد اینکه آدم بنشیند یک جا و امور روزانه را - حین سفر - مکتوب کند. البت باز نویسی هیچ وقت به پای حس آدمی، آن هم در "لحظه" نمی رسد. این بازنویسی فاقد روح و سرشار از دوباره نویسی هاست. من از دوباره نویسی - از چندباره نویسی بیزارم. از تکرار. به هیچکس دوبار نگو دوستت دارم.
.
حالا من هم اینجا نشسته ام. انتهای اتوبوس، در حال گذر از حاشیه ی شهر زنـجـان - ساعت 3 صبح - و مثل نهنگ زل زده ام به بیرون ! معدود پیش می آید که تصویر آینده ات همانی باشد که تصورش کرده ای. و این لحظه من خودم را "همان" دانشجویی می بینم که دو سال پیش از چنین جایی گذشته و خاطراتش را نوشته. فرقش این است که من خاطره ای ندارم. من نقش ندارم. خیال پردازی من محدود به همان ترم اول دانشگاه بود و بس. بعدتر فهمیدم که بزرگترین لجام گسیختگی آدمی، همین خیال پردازی های شبانه است. شاید هم "شب زده" ی ابی باشد .. نمی دانم.
.
داشتم فکر می کردم که اگر داستان فیلم Inception واقعیت داشت ، انتخاب من کدام می بود. حقیقت این هست که آدمها بعد از گذار زمان، قوه ی تشخیص حقیقت و مجاز را از دست می دهند. فارغ از تعریف فیزیکی بیداری و خواب. حس دوباره ی یک خاطره که ورای آدمی را فتح می کند و گرته اش را تجدید. می دانی ؟ بدتــر از عدم تشخیص - در این مورد خاص، این است که کاملاً آگاهانه تصمیم بگیری احمـق باشی.
.
ساعت سـه ونیم شد. خوابم می آید.
این هم داستان ماست. اینکه هزار سالی می شود که گفته ایم "نـَـ" .... اما "ــخـوابـیده" ایم.
.
.
م.ش / ســـفر تبریـــــز

نوشته شده در چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()


كد قالب جدید قالب های پیچك