رو نـوشــــــت

سر ظهر رفته بودم پمپ بنزین میرداماد.
.
متوجه شده ام که -فی الواقع- مدت مدیدی ست که عقربه ی بنزین ماشین ام به حرف "اف" آن انتها نرسیده. البت به جای آن، عقربه ی خود بنده خیلی وقت است که روی "اف"ِ دیگری تنظیم شده و تکان هم نمی خورد !
.
خوبی اش این هست که -این روزها- تنها چیزی که یادم می ماند ، همین باک "همیشه" خالی هست و بس. آن هم به حُسن حضور چراغ روشن بنــزین. به اش فکر نمی کنم زیاد. اصولاً آدم نبایــــد زیاد فکر کند. نباید زیادی توجه کند.به همین خاطر هم آدمها بی خیال تر شده اند. خـالی تر شده اند. یکی اش هم من. به همین خاطر شاید، بعد از پنج سال دوباره شروع کرده ام وطنی گوش دادن. در کنار همخوانی با اِبی - بین توی راه ماندن و بی خیال شدن کولر ماشین هم ، دومی را انتخاب می کنم. البت انتخاب همان هست و اولی را تنها محض خالی نبودن عریضه می نویسم. انگار که انتخابی داشته باشیم. مثل پرسیدن اینکه "مرا دوست داری یا نه ؟" و قطعاً هیچ وقت جوابش "یــــا نه" نیست. اصلاً گزینه ی مزخرفیست و من دارم زیادی کـــــژ اش می دهم.
.
همه این حرفها ،نتیجه اش می شود من و کسانی که دوست دارم ؛ کارهایی که می کنم و اعتقاداتی که نــــدارم. اتفاقاً الان فضای خوبی دارم برای ریختن چیــــزهای جدید و حالا حالاها طول می کشد تا "ایــن" را پُـر کنــد. من هم البت عجله ای ندارم. فقط بی حوصله شده ام. باید کمی فرق کند امــــا متأسفانه نمی کند.

هـرروز -کله ی سحر- از خواب بیدار می شوم. هر روز وسط ترافیک همت -مثل پروانه توی عسل- گیر می کنم. عیـــن هــــر روز هم دیــر می رسم.هدفون را از گوشم در می آورم و وارد کلاس می شوم. فکر می کنم چه آهنگی را داشتم گوش می دادم........
یادم نمی آید .
.
م.ش

.

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()


كد قالب جدید قالب های پیچك