رو نـوشــــــت

من بچه مسجدی بودم.
.
کتمان هم نمی کنم . اینکه یکی از معــدود مواردی محسوب می شود که خودم انتخاب کرده بودم. یعنی اواسط دهه ی هفتاد انتخاب های زیادی نداشتیم. یا باید مسجدی می شدی یا ... ؛ و من بعد ها فهمیدم این ... شدن فی الواقع شرف داشت به آن جور مسجدی شدن آن روزها ! بگذریم ..
من از این مسجد رفتن جایزه هم گرفتم. مدال گروه تواشیح هم دارم. هرجور حساب می کنم می بینم بیرون آمدنم بی دلیل بوده. کلیاتش اینکه یک روز رفته بودم صف اول. آقایان با ایمان تر آمدند و با تشر فرستادنم صف عقب. پُر بود و به ناچار رفتم صف عقب تر. جای مناسب نبود رفتم عقب تر ، دوستان نبودند و .... آنقدر عقب رفتــم که از درب مسجد زدم بیرون !! ایـــن آخرین بار بود که از آن چارچوب رد شدم.
.
اینها همه حرف است. اینکه دین من این بوده و مذهب تو فلان ! "اعتــقاد داشتن" اصولاً دهان بندی ست که عملکردی به مثابه یوغ بندگی دارد. اعتـــقاد را بعضی ها فقط و فـــقـط "دارند". همانطور که کفش دارند ، پیراهن دارند یا عینک آفتابی. بار سنگینی ست که صِـرفاً اینطرف و آنطرف می کشنـد . من این را باور ندارم. من چیزی به نام - اعتـقاد - ندارم !
اعتـقاد به هرچیز نه در عمل - که در فکر هـم آدمی را محدود می کند ! مهمترین پیشـرفتها و کشفیــــات - از مطالعات گالیله بگیـر تا همین تلویزیون خودمان، همه در بدو امر- تکفیـــــری بوده اند. اعتقاد غالــباً در حوزه ی منطق جوابی ندارد .. و ما آدم های منطق ایم. من آدم "چــرا" گفتن هستم. فقط یکبار نگفتم - همان دفعه که از صف اول بلندم کردند. شعورم رسیده بود شایــد. برای من شعور داشتن از هر اعتقادی بالاتر است. آدم معتقد نمی پرسـد. به لفظ موزون - توسنی نمی کند ! آدم معتقد را راحت تر می شود در چارچوب قوانین من درآوردی چپــاند. من آدم چارچــوبهـــــا هـم حتـــی نبوده ام.
.
پدرم هم مرا در چارچوب ها نچپــاند. فقط گفت "آدم" بــاش .... و من آدم شـدم.
من به دستان پدرم بیشتر از همه ی کتابـها ایـــمان دارم.
.
م.ش

نوشته شده در پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()


كد قالب جدید قالب های پیچك