وقتی روزی آمد
پر از باران
که با یک ماشین لعنتی تصادف کردم
و مُردم
...
.
چشمانم را ببخشید به کسی که در زندگی
خودبین نبوده است
تا
بتواند - تا می تواند - تنها و تنها ، خودش را ببیند ؛
.
گوش هایم را بسپرید به کسی که هیچ وقت
از شنیدن دریغ نکرده است
تا
سکوت را بفهمد ؛
.
پاهایم را به دونده ای دهید که
یک عمر دویده است
تا
بداند ، تنها ، دویدن نیست که زمین را با پا آشنا می کند ..
...

قلبم را
اما
برای خودتان نگه دارید ؛
.
می توانید روی ویترین بگذارید ؛
می توانید در باغچه بکارید ؛
می توانید به طرف پرنده های مزاحم سر صبح
- که پشت پنجره دعوا می کنند -
پرت کنید ؛
می توانید ...
..
راحت باشید
.
..
باور کرده ام .. و باور کنید
که ..
به درد دیگری نمی خورد .
.
.
.
.
م.ش

+ نوشته شده در جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط محمد علی نظرات ()