برای همه روزی شروع می شود ؛ برای من هم -  نه همان روز ، که شاید روز دیگری -  شروع شد . مثل همه ، از جاهای عجیب و غریب شاید .

از دری که نباید باز شود .. بویی که نباید شنیده شود ... غذایی که خوردنش برای انسانی که یک زندگی عادی می خواهد ، ممنوع است ! .. و هزاران "نباید" دیگر .

کودکیت را از دست می دهی ؛ به همین سادگی . از خوردن پفک لذت نمی بری ، بازی کردن به نظرت مسخره می آید ، موسیقی می شود بخش مهمی از دنیایی که داری ، دروغ می گویی ، تنهایی ارزش پیدا می کند ، کتابهایت می روند پشت حل المسائل هایی که تنها به درد چند روزی تورق می خورند و بس .

..

وقتی کسی را دوست داشته باشی ، بزرگ می شوی . به جای چشمانت ، قلبت می درخشد . می خندی ، ولی تنها به این فکر می کنی که "آیا" دیگری هم ......... ؟

شاید آن بیرون هیچ چیز – هیچ چیز – تغییر نکند .. اما این داخل ، انقلابی به پا شده است . که هم وجودت را می سوزانت و هم صیقل می دهد ... گذر کنیم .

اگر از سادگی کودکی ، ناگهان پرت شده باشی میان چنین دایره ای ..... اگر تجربه اش کرده باشی ، می دانی که .. "درد" دارد ؛ دردی که باید چند سالی بماند ، پخته شود و شاید حتی گاهی باید بسوزد تا بفهمی ، "ساده" بودن از "بد" بودن هم .. "بدتر" است .

..

آرزو می کنم ؛

آرزو می کنم که هرجا "دردش" امانم را برید ، کسی آن بیرون "باشد" ... کسی که نامم را بداند .. کسی که صدایم بزند .

گاهی به همین "بودن ها" بسنده می کنیم .

مایی که حتی خودمان هم ...................... نیستیم .

.

.

.

م.ش

+ نوشته شده در یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط محمد علی نظرات ()