لطفا کمي صبر کن...
![]()
ساعت دقیقاً دو و نیم نیمه شب است ؛ ناگهان احساس عجیبی پیدا کرده ام ، بعد از دیدن فیلمهای بی ربط و شنیدن موسیقی های غیر مرتبط تر .
سرم ذوق ذوق می کند ، گلویم گرفته ، چشمانم چیزهای عجیبی فرو می ریزند . به قول دوستی که نمی شناختمش .. : نمی دانم سرماخورده ام یا .... عاشق شده ام .
می دانم چیزی هست این داخل که هر از چند گاهی تکانی می خورد تا بفهمیم این "کودک خود ساخته" هنوز تلاش دارد تا زنده بماند .. تلاش دارد تا زندگی کند ؛
کودکی که برخلاف میل خود و سازنده و پردازنده و حتی سترون کننده اش ، به زور هم در خاک تاریخ جا نمی گیرد ! حال مدام گلدان بزرگتری اختیار ....... گذر کنیم .
حواس قدیمی چه ساده با تلنگری بر می گردند ؛ مثل بوی غذایی که در ذره ای از آن هزاران خاطره ی خنده دار و گریه آور نهفته است .
دست نویس های چرک و چروک قدیمی را که ورق می زنم - ورق که نه ، بیشتر مشت مشت ، می شمارم - نوشته های خاک گرفته ای پیدا می شود که بد می چسبد و بد هم درد می آورد ! مثل اتو ی داغ بعد از ظهر جمعه به دست مثل منی ، بی حواس .
خواستم بگویم ، هنوز حس می کنم که ما حکم پروانه ی در تار افتاده ی دانته را داریم ؛ نه می توانیم پرواز کنیم ..... و نه حتی بمیریم ! تنها منتظریم تا کی صاحب اش گرسنه شود ..... و پیوند دهد فهم ما را به اینکه : چقدر سرماخوردگی و عشق نیمه شب .. "شبیه" اند . می دانی ؟
.
.
دست نوشته های یک کودک - غیر - فهیم
.
م.ش