لطفا کمي صبر کن...
![]()
پدر که من را می ساخت ، گفت : اگر پرسیدند ، راستش را بگو .. راست بگو تا دماغت دوباره ...
..
بزرگ شدیم
آنقدر که فرشته ی مهربان بفهمد "معمولی" بودن حق ما "هم"هست
شاید کمترین حق ..
و از خاطرات چوبی بودنمان هم ، همان راستگویی باقی ماند و بس.
بزرگتر که شدیم ،
هر بار که می گفتیم : ما زمانی "چوبی" بوده ایم ..
قاه قاه می خندیدند
( جوری که خجالت می کشیدیم و خودمان را به آن راه می زدیم )
کمی بعدتر ، که گه گاه پرسیدند "چرا" از دروغ می ترسیم ، از دهانمان پرید که می ترسیم دماغمان ...
و نتیجه اش قاه قاه دوباره بود
الان هم ، که دیگر بزرگ شده ایم ، در این "معمولی بودن" فرو رفته ایم و به ندرت و وجوب ،
دروغکی هم می گوییم ،
وقتی اشاره می کنیم که
" نه بابا ! ما از /اول/ هم /آدم/ بودیم" ..
..
.
.. دوباره می خندند
..
و این درد است
م.ش