اشاره ی کوچکی به چیزی که یه گوشه ی کوچک از دلمان مانده .. و طعم اش برایمان - شاید بیشتر برای مایی که به این جور تلخی ها عادت داریم - شیرین است !

.

..

در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند

سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند

روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد

یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن

ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم

دور شو ، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟

بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او

سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او

مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست

گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست

سیمبانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند

یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند
.

..

راستی !

چه می شود مگر ؟ یکدفعه  اینطور می نویسم اش  :

....

گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تأمل کن

ریشه‌هایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن

..

و ادامه می دهم .. :

..

کاج همسایه گفت با نرمی : دوستی را نمی برم از یاد !

شاید این اتفاق هم روزی ... ناگهان از برای من افتاد ..


مهر بانی بگوش باد رسید .. باد آرام شد ، ملایم شد

کاج آسیب دیده ی ما هم ، کم کمک پا گرفت سالم شد


میوه ی کاج ها فرو می ریخت ؛ دانه ها "ریشه" می زدند آسان

ابر باران رساند و - چندی بعد - ده ما نام یافت "کاجستان"

 ..

...

می دانی ؟

این یکی را "هم" به خاطر بسپار ؛ ولی همیشه یادت باشد ... ارزش شکلات سیاه - با تمام اشکال و عناوین اش و با تمامی خاطره هایی که با "چای" ایجاد می کند - همه و همه ، به "تلخ" بودنش است ................... همین .

.

.

م.ش

 

+ نوشته شده در شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط محمد علی نظرات ()