رو نـوشــــــت

دو روایت از یک خاطره :

..

در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند

سالیان دراز ................... رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند

روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد

یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن

ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم

دور شو ، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟

بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او

سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او

مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست

گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست

سیمبانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند

یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند
..

یا .......... :

..  گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تأمل کن

ریشه‌هایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن

..

و ادامه می دهیم .. :

..

کاج همسایه گفت با نرمی : دوستی را نمی برم از یاد !

شاید این اتفاق هم روزی ... ناگهان از برای من افتاد ..

مهر بانی بگوش باد رسید .. باد آرام شد ، ملایم شد

کاج آسیب دیده ی ما هم ، کم کمک پا گرفت سالم شد

میوه ی کاج ها فرو می ریخت ؛ دانه ها "ریشه" می زدند آسان

ابر باران رساند و - چندی بعد - ده ما نام یافت "کاجستان"

 ..

می دانی ؟ ................. نه !

.

م.ش

نوشته شده در شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط محمد علی نظرات ()


كد قالب جدید قالب های پیچك