بارون اومد ؛

اونقدر ، که انگار دل خودش "هم" برای خودش تنگ شده بود ؛

به اندازه ی همون "بارونو دوست دارم هنوز .." های همیشگی ..

..

که دوباره بنویسیم :

وای ... باران ......... باران .....

شیشه ی "پنجره" را باران شُست ..... از "دل من" ، اما ............

.

.

امروز "اولین" نارنگی امسال ام را پوست کندم و خوردم ؛

از همون پوست سبزهای بدون هسته ...

و عجیب .................................

......................... بوی "پاییز" می دهد .

.

.

م.ش

+ نوشته شده در شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()