لطفا کمي صبر کن...
![]()
بارون اومد ؛
اونقدر ، که انگار دل خودش "هم" برای خودش تنگ شده بود ؛
به اندازه ی همون "بارونو دوست دارم هنوز .." های همیشگی ..
..
که دوباره بنویسیم :
وای ... باران ......... باران .....
شیشه ی "پنجره" را باران شُست ..... از "دل من" ، اما ............
.
.
امروز "اولین" نارنگی امسال ام را پوست کندم و خوردم ؛
از همون پوست سبزهای بدون هسته ...
و عجیب .................................
......................... بوی "پاییز" می دهد .
.
.
م.ش