خبر داری ؟

.

اینکه در اون کلاس رو خیلی وقته که بسته اند ؛ اینکه کلی وقته که شده برای دانشجوهای دکترا و حتی دانشجوهای فوق رو هم راه نمی دن .. یعنی حتی چند سال اضافه تر خوندن هم منو از یاد آوری خیلی چیزا محروم نگه می داره .. می دونی ؟

.

خاطره های قشنگی که ته آرزوها شاید حفظمون می کنن ؛ از نوع همون "به دنیا بگویید بی ایستد" های همیشگی .

.

اینکه چه ساعت هایی که ته اون کلاس با چایی و بیسکوییت پر می شد .. و جالبیش می دونی چیه ؟ حتی دیگه بوفه ی کوچیک زیر پله ی اونجا رو هم بستن .. و کجا می چسبه نشستن ته کلاس با دستای خالی ؟

.

به رفیق خاک گرفته مون که سر می زنیم دلمون می گیره ؛ نه اینکه بخوام بگم بد می گذره ..فقط یکمی "بی تو" می گذره . حالا جالبیش اینه که این "بی" گذشتن ها برای همه عادیه غیر از من ! بگذریم ... ولی حداقل ایندفعه "باهم" .

.

باورت شه یا نه تفریحات ما همونیه که بود ؛ فقط این روزها کمتر فکر می کنم ، کمتر از اون کمی که "بود" با جمع هستم و کمتر از چیزی که "باید" نگرانم .

.

هنوزم همون خاک گرفته ایم و منتظر یه فوت ساده ؛ می دونی از کِی گرد گیری نشده ایم .. می نویسم :

از روزی که همدیگه رو "شناختیم" .................... ولی .... تو "درستشو" بخون .

(;

.

.

م.ش

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()