رو نـوشــــــت

سر ظهر رفته بودم پمپ بنزین میرداماد.
.
متوجه شده ام که -فی الواقع- مدت مدیدی ست که عقربه ی بنزین ماشین ام به حرف "اف" آن انتها نرسیده. البت به جای آن، عقربه ی خود بنده خیلی وقت است که روی "اف"ِ دیگری تنظیم شده و تکان هم نمی خورد !
.
خوبی اش این هست که -این روزها- تنها چیزی که یادم می ماند ، همین باک "همیشه" خالی هست و بس. آن هم به حُسن حضور چراغ روشن بنــزین. به اش فکر نمی کنم زیاد. اصولاً آدم نبایــــد زیاد فکر کند. نباید زیادی توجه کند.به همین خاطر هم آدمها بی خیال تر شده اند. خـالی تر شده اند. یکی اش هم من. به همین خاطر شاید، بعد از پنج سال دوباره شروع کرده ام وطنی گوش دادن. در کنار همخوانی با اِبی - بین توی راه ماندن و بی خیال شدن کولر ماشین هم ، دومی را انتخاب می کنم. البت انتخاب همان هست و اولی را تنها محض خالی نبودن عریضه می نویسم. انگار که انتخابی داشته باشیم. مثل پرسیدن اینکه "مرا دوست داری یا نه ؟" و قطعاً هیچ وقت جوابش "یــــا نه" نیست. اصلاً گزینه ی مزخرفیست و من دارم زیادی کـــــژ اش می دهم.
.
همه این حرفها ،نتیجه اش می شود من و کسانی که دوست دارم ؛ کارهایی که می کنم و اعتقاداتی که نــــدارم. اتفاقاً الان فضای خوبی دارم برای ریختن چیــــزهای جدید و حالا حالاها طول می کشد تا "ایــن" را پُـر کنــد. من هم البت عجله ای ندارم. فقط بی حوصله شده ام. باید کمی فرق کند امــــا متأسفانه نمی کند.

هـرروز -کله ی سحر- از خواب بیدار می شوم. هر روز وسط ترافیک همت -مثل پروانه توی عسل- گیر می کنم. عیـــن هــــر روز هم دیــر می رسم.هدفون را از گوشم در می آورم و وارد کلاس می شوم. فکر می کنم چه آهنگی را داشتم گوش می دادم........
یادم نمی آید .
.
م.ش

.

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()

من بچه مسجدی بودم.
.
کتمان هم نمی کنم . اینکه یکی از معــدود مواردی محسوب می شود که خودم انتخاب کرده بودم. یعنی اواسط دهه ی هفتاد انتخاب های زیادی نداشتیم. یا باید مسجدی می شدی یا ... ؛ و من بعد ها فهمیدم این ... شدن فی الواقع شرف داشت به آن جور مسجدی شدن آن روزها ! بگذریم ..
من از این مسجد رفتن جایزه هم گرفتم. مدال گروه تواشیح هم دارم. هرجور حساب می کنم می بینم بیرون آمدنم بی دلیل بوده. کلیاتش اینکه یک روز رفته بودم صف اول. آقایان با ایمان تر آمدند و با تشر فرستادنم صف عقب. پُر بود و به ناچار رفتم صف عقب تر. جای مناسب نبود رفتم عقب تر ، دوستان نبودند و .... آنقدر عقب رفتــم که از درب مسجد زدم بیرون !! ایـــن آخرین بار بود که از آن چارچوب رد شدم.
.
اینها همه حرف است. اینکه دین من این بوده و مذهب تو فلان ! "اعتــقاد داشتن" اصولاً دهان بندی ست که عملکردی به مثابه یوغ بندگی دارد. اعتـــقاد را بعضی ها فقط و فـــقـط "دارند". همانطور که کفش دارند ، پیراهن دارند یا عینک آفتابی. بار سنگینی ست که صِـرفاً اینطرف و آنطرف می کشنـد . من این را باور ندارم. من چیزی به نام - اعتـقاد - ندارم !
اعتـقاد به هرچیز نه در عمل - که در فکر هـم آدمی را محدود می کند ! مهمترین پیشـرفتها و کشفیــــات - از مطالعات گالیله بگیـر تا همین تلویزیون خودمان، همه در بدو امر- تکفیـــــری بوده اند. اعتقاد غالــباً در حوزه ی منطق جوابی ندارد .. و ما آدم های منطق ایم. من آدم "چــرا" گفتن هستم. فقط یکبار نگفتم - همان دفعه که از صف اول بلندم کردند. شعورم رسیده بود شایــد. برای من شعور داشتن از هر اعتقادی بالاتر است. آدم معتقد نمی پرسـد. به لفظ موزون - توسنی نمی کند ! آدم معتقد را راحت تر می شود در چارچوب قوانین من درآوردی چپــاند. من آدم چارچــوبهـــــا هـم حتـــی نبوده ام.
.
پدرم هم مرا در چارچوب ها نچپــاند. فقط گفت "آدم" بــاش .... و من آدم شـدم.
من به دستان پدرم بیشتر از همه ی کتابـها ایـــمان دارم.
.
م.ش

نوشته شده در پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()

کتاب خریده ام با عنوان فـُـلان زبان در سفر.. فـُـلان زبان در سی روز.

اصولاً این کتابها چیزهای به درد نخوری هستند برای افراد فراخ. آدمهای چیزهای حاضر. یا بیشتر چیزی هستند مثل بهمن-چیـز (!) که مثلاً سیگار هست ، اما خوش خیالی هست برای دانشجوی بی پول غالباً عائله مند غیر مکتوب و صرفاً جیبی. این را می گذارند توی جیب - دم دست تا هرکس ناغـافل "هِلـو" یی پیش انداخت، "علیـک هِلـو"یی به ناف اش و - صد البت - به ناف اطرافیان ببندد که یعنی من بلدم و شما بلد نیستید .. و شما نمی فهمید ... و شما نفهمیــد !

فایده ندارند اصولاً. تا آخرشان  ورق زدم اما نفهمیدم آخرش توی تاکسی ، داخل مغازه یا اصلاً کف خیابان اگر موردی پیش آمد و فحش ناموسی نوش جان کردم چه جوابی بایـد بدهم ؟؟ اصولاً یاد گیری هر زبان را باید از فحش هایش شروع کرد. آن هم از انواع ناموسی. تجربه ی لذت بخشی هست اینکه یکی ناسزا بگوید و تو به زبان خودش چیزی سنگین تر بارش کنی . باور کن . حیف که من آدم فحش دادن نیستم. همان قدر که آدم رابطه ها نبوده ام. اصلاً نیمی از دوستی ها از همین فحش و دعواهـا شروع می شـود. طرف تعجب می کند که زبانش را بلدی ، می خندد و همین خنده هست که کار دست آدم می دهد..  اگر روزی راننده ی تاکسی به من لبخند بزند - وسط راه هم که باشم - به هر بهانه ای شده پیاده می شوم. این لبخنــد هست که پدر در می آورد. همین لبخنــد پنج سال تمام پدر من را در آورد - توی تبریز.

.

آنجا هم که می رفتم ، یکی خریده بودم. فـلان زبان در سفر. فقط گاهی سفرِ آدم زیاد که نه ... زیـــــادی طول می کشد.

.

م.ش

.

نوشته شده در شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()


كد قالب جدید قالب های پیچك