لطفا کمي صبر کن...
![]()
رفته ام تا بوفه ی انسانی ، ساندیس گلاب خریده ام - که جدید آمده و به قول دوستان آدم یاد بوی فرش مساجد می افتد ، که چه مرضی است گلاب می ریزند تا بوی ته نشین شده بلند شود و توی ذوق بزند .. - و تا برسم به ساختمان دانشکده ی خودمان ، قطره های ته مانده اش را هم تمام کرده ام ؛
تنها کلاس طبقه ی دوم - که درش را باز می گذارند و بقیه را می بندند ، تا مبادا اسلام به خطر بی افتد - چند نفری مانده اند که به زعم خودشان ، درس می خوانند و نمی دانند که کل نمره ی فولاد را شب امتحان می توان گرفت و لا غیر .
وارد که می شوم ، در مسیرم تا انتهای کلاس "کسی" نشسته و مطالعه می کند - مثل همیشه که نمی دانم وقتش را جور دیگری هم می گذراند یا نه - و وقتی رد می شوم ، لبخند روی چهره ام می نشیند ؛ مثل همیشه و بی غرض .
"چرا می خندین ؟ "
بر می گردم و جمله را ادامه می دهم .. با کسی که چند هفته ای می شود که به دایره ی دوستان ما برگشته و بعد از حدود ده ماه بی سلام و جواب ، شده جز معدود کسانی که ارزشش را دارند که آهنگ امیلی را از گوشم در بیاورم و بشنوم .
( چه که بقیه ، اگر حرف درست و حسابی داشتند ، در این سه سال زده بودند )
.
دوباره برگشته ام به ترم اول ، و وقتی حرف می زنم نمی توانم به صورت افراد چشم بدوزم .. گرچه دیگر صدایم نمی لرزد و نگران اشتباه گفتن ها نیستم .
اولین صحبت گرم بعد از یک سال ، و دوباره آرام آرام یادم می افتد .
صحبت که تمام می شود - صحبت با "کسی" که تمام مدت نمی فهمی دوست دارد صحبت را ادامه دهد ، یا دوست دارد زودتر خلاص شود - بر می گردم و می نشینم نیمکتی که قبل از بیرون رفتن به قصد ساندیس ، تصاحب کرده ام و گوشی ها را در گوشم می گذارم .
آهنگ را تغییر می دهم و صدایش را کم می کنم تا قسمت نامحرم ذهنم هم نشنود :
اگه یه روز بگم ازین حکایت ، که به تو کردم عادت / دلم پیش دلت مونده تو زندون رفاقت .......... رفاقت ......
.
.
م.ش
یکی بود .. یکی نبود ...
.
..
از بچگی "اینطور" یادمان داده اند - و آخرش هم نفهمیدیم -
..
اینکه "چرا" ؛
وقتی یکی "هست" ..
..
.
.
آن دیگری "نباید" باشد .
.
.
.
م.ش