لطفا کمي صبر کن...
![]()
پدر که من را می ساخت ، گفت : اگر پرسیدند ، راستش را بگو .. راست بگو تا دماغت دوباره ...
..
بزرگ شدیم
آنقدر که فرشته ی مهربان بفهمد "معمولی" بودن حق ما "هم"هست
شاید کمترین حق ..
و از خاطرات چوبی بودنمان هم ، همان راستگویی باقی ماند و بس.
بزرگتر که شدیم ،
هر بار که می گفتیم : ما زمانی "چوبی" بوده ایم ..
قاه قاه می خندیدند
( جوری که خجالت می کشیدیم و خودمان را به آن راه می زدیم )
کمی بعدتر ، که گه گاه پرسیدند "چرا" از دروغ می ترسیم ، از دهانمان پرید که می ترسیم دماغمان ...
و نتیجه اش قاه قاه دوباره بود
الان هم ، که دیگر بزرگ شده ایم ، در این "معمولی بودن" فرو رفته ایم و به ندرت و وجوب ،
دروغکی هم می گوییم ،
وقتی اشاره می کنیم که
" نه بابا ! ما از /اول/ هم /آدم/ بودیم" ..
..
.
.. دوباره می خندند
..
و این درد است
م.ش
هی فلانی ...
زندگی شاید "همین" باشد .
.
.
.
.
م.ش
هر چقدر می شمارم ، یادم نمی آید ؛
..
.
.
خیلی وقت می شود که درد ما ، "تنها بودن" نیست ...........................................
......................................................................... "بی تو بودن" است .
.
.
.
م.ش
اشاره ی کوچکی به چیزی که یه گوشه ی کوچک از دلمان مانده .. و طعم اش برایمان - شاید بیشتر برای مایی که به این جور تلخی ها عادت داریم - شیرین است !
.
..
در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم
دور شو ، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟
بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند
.
..
راستی !
چه می شود مگر ؟ یکدفعه اینطور می نویسم اش :
....
گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تأمل کن
ریشههایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن
..
و ادامه می دهم .. :
..
کاج همسایه گفت با نرمی : دوستی را نمی برم از یاد !
شاید این اتفاق هم روزی ... ناگهان از برای من افتاد ..
مهر بانی بگوش باد رسید .. باد آرام شد ، ملایم شد
کاج آسیب دیده ی ما هم ، کم کمک پا گرفت سالم شد
میوه ی کاج ها فرو می ریخت ؛ دانه ها "ریشه" می زدند آسان
ابر باران رساند و - چندی بعد - ده ما نام یافت "کاجستان"
..
...
می دانی ؟
این یکی را "هم" به خاطر بسپار ؛ ولی همیشه یادت باشد ... ارزش شکلات سیاه - با تمام اشکال و عناوین اش و با تمامی خاطره هایی که با "چای" ایجاد می کند - همه و همه ، به "تلخ" بودنش است ................... همین .
.
.
م.ش
هر چیزی قاعده ای دارد .. زندگی ما هم قاعده ای داشت ؛
کارهایمان هم ، حرفهایمان هم ، گریه ها و ... خنده هایمان هم .. حتی دوستی های کوتاه مدتمان هم .
می نشستیم روی سکوی کنار خانه و با کچ ، نقش می کشیدیم از چیزهایی که طول عمرشان می رسید به هوس همسایه برای شُستن ماشین ، یا هوس خدا برای رها کردن بغض ابرها ..
کاتالوگی هم بود به زبان چینی ، که دنیایی داشت برای خودش ؛ انواع و اقسام شکلات و بیسکوییتهایی که برای ما ، مایی که اوج تفریحمان ، خریدن پفک نمکی ده تومانی از سر کوچه بود . دنیای دیگری ساخته بود .. جایی که فقط می دانستیم خیلی دور است .. خیلی ..
قاعده ی بازی ها را فراموش نکنیم ؛ که گاهی بند بودیم به جمع کردن دو سه نفر ، که بازی های خودساخته را محکی بزنیم .. شاید که چسبید .
فوتبال با توپ های کوچک آلومینیومی ( که دادِ خانواده .. را در آورده بود ) با دو کاغذ مینیاتوری به جای دروازه و دستهایی که از ضربات ، خسته می شد . و این خستگی یعنی : علی ! .. باشه برای بعد ..
ما حتی از درس هم غافل نبودیم ؛ گه گاهی می خواندیم و بعد ، ادامه ی بازی دیروز یا دیروزها .. شاید ..
با این قاعده ها خو گرفتیم ، بزرگ شدیم ، زندگی کردیم ، گریه کردیم و خندیدیم ، دوستی کردیم .. بازیهایمان رنگ دیگر گرفتند ، نگاههایمان ، حرفهایمان ، چشمهایمان ... آی چشمهایمان ..
می دانی ؟ خیلی وقت است قاعده ی جدیدی یادمان نداده اند، ما را در چارچوب خاصی نگذاشته اند ؛ خُب مگر چند بار می شود تأکید کرد که هر دندان را سی و سه بار مسواک بزنیم ؟ چند بار می شود طرز سلام کردن را یاد بگیریم ؟ چند بار بشنویم که فلان کار خوب است و فلان کار بد ؟ چند بار می شود ..
بیا ؛ بیا و چند تا قاعده ی جدید یادمان بده ؛ چند تا بازی جدید ، چند دلیل جدید برای گریستن .. برای خندیدن ... تویی که حوالی دلمان ، جایی که خودمان هم حتی دیگر نیستیم ، جایی که زمین خواران مصادره کرده اند و حتی خودِ ما را هم راه نمی دهند ، تازه ترین اتفاقی . .
.
.
م.ش
(بلاگ قدیمی - مکتوب شده به تاریخ ٧ ماه پیش )