رو نـوشــــــت

پدر که من را می ساخت ، گفت : اگر پرسیدند ، راستش را بگو .. راست بگو تا دماغت دوباره ...
..

بزرگ شدیم
آنقدر که فرشته ی مهربان بفهمد "معمولی" بودن حق ما "هم"هست
شاید کمترین حق ..
و از خاطرات چوبی بودنمان هم ، همان راستگویی باقی ماند و بس.



بزرگتر که شدیم ،
هر بار که می گفتیم : ما زمانی "چوبی" بوده ایم ..
قاه قاه می خندیدند
( جوری که خجالت می کشیدیم و خودمان را به آن راه می زدیم )



کمی بعدتر ، که گه گاه پرسیدند "چرا" از دروغ می ترسیم ، از دهانمان پرید که می ترسیم دماغمان ...
و نتیجه اش قاه قاه دوباره بود



الان هم ، که دیگر بزرگ شده ایم ، در این "معمولی بودن" فرو رفته ایم و به ندرت و وجوب ،
دروغکی هم می گوییم ،

وقتی اشاره می کنیم که
" نه بابا ! ما از /اول/ هم /آدم/ بودیم" ..

..
.
.. دوباره می خندند


..

و این درد است



م.ش

نوشته شده در شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()

هی فلانی ...

زندگی شاید "همین" باشد .

.

.

.

.

م.ش

نوشته شده در جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط محمد علی نظرات ()
باید همیشه "کسی" آن "بیرون" باشد ؛
.
فردی که "کسی آن بیرون" ندارد ، "بیرون" برایش مفهومی ندارد ؛
.
وقتی بیرونی برایش "نباشد" ، محکوم به زندگی در یک "سیستم بسته" است؛
.
کسی که در یک "سیستم بسته" زندگی می کند ، حتی اگر در درونش هم زندگی جریان داشته باشد ، به مرور زمان ...... به آرامی ...
.
.
گاهی "این فرد" از این "به آرامی" ....... می ترسد .
.
.
.
.
م.ش
نوشته شده در چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()

هر چقدر می شمارم ، یادم نمی آید ؛

..

.

.

خیلی وقت می شود که درد ما ، "تنها بودن" نیست ...........................................

......................................................................... "بی تو بودن" است .

.

.

.

م.ش

نوشته شده در دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط محمد علی نظرات ()

دو روایت از یک خاطره :

..

در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند

سالیان دراز ................... رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند

روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد

یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن

ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم

دور شو ، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟

بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او

سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او

مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست

گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست

سیمبانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند

یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند
..

یا .......... :

..  گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تأمل کن

ریشه‌هایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن

..

و ادامه می دهیم .. :

..

کاج همسایه گفت با نرمی : دوستی را نمی برم از یاد !

شاید این اتفاق هم روزی ... ناگهان از برای من افتاد ..

مهر بانی بگوش باد رسید .. باد آرام شد ، ملایم شد

کاج آسیب دیده ی ما هم ، کم کمک پا گرفت سالم شد

میوه ی کاج ها فرو می ریخت ؛ دانه ها "ریشه" می زدند آسان

ابر باران رساند و - چندی بعد - ده ما نام یافت "کاجستان"

 ..

می دانی ؟ ................. نه !

.

م.ش

نوشته شده در شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط محمد علی نظرات ()

هر چیزی قاعده ای دارد .. زندگی ما هم قاعده ای داشت ؛

کارهایمان هم ، حرفهایمان هم ، گریه ها و ... خنده هایمان هم .. حتی دوستی های کوتاه مدتمان هم .

می نشستیم روی سکوی کنار خانه و با کچ ، نقش می کشیدیم از چیزهایی که طول عمرشان می رسید به هوس همسایه برای شُستن ماشین ، یا هوس خدا برای رها کردن بغض ابرها ..

کاتالوگی هم بود به زبان چینی ، که دنیایی داشت برای خودش ؛ انواع و اقسام شکلات و بیسکوییتهایی که برای ما ، مایی که اوج تفریحمان ، خریدن پفک نمکی ده تومانی از سر کوچه بود . دنیای دیگری ساخته بود .. جایی که فقط می دانستیم خیلی دور است .. خیلی ..

قاعده ی بازی ها را فراموش نکنیم ؛ که گاهی بند بودیم به جمع کردن دو سه نفر ، که بازی های خودساخته را محکی بزنیم .. شاید که چسبید .

فوتبال با توپ های کوچک آلومینیومی ( که دادِ خانواده .. را در آورده بود ) با دو کاغذ مینیاتوری به جای دروازه و دستهایی که از ضربات ، خسته می شد . و این خستگی یعنی : علی ! .. باشه برای بعد ..

ما حتی از درس هم غافل نبودیم ؛ گه گاهی می خواندیم و بعد ، ادامه ی بازی دیروز یا دیروزها .. شاید ..

با این قاعده ها خو گرفتیم ، بزرگ شدیم ، زندگی کردیم ، گریه کردیم و خندیدیم ، دوستی کردیم .. بازیهایمان رنگ دیگر گرفتند ، نگاههایمان ، حرفهایمان ، چشمهایمان ... آی چشمهایمان ..

می دانی ؟ خیلی وقت است قاعده ی جدیدی یادمان نداده اند، ما را در چارچوب خاصی نگذاشته اند ؛ خُب مگر چند بار می شود تأکید کرد که هر دندان را سی و سه بار مسواک بزنیم ؟ چند بار می شود طرز سلام کردن را یاد بگیریم ؟ چند بار بشنویم که فلان کار خوب است و فلان کار بد ؟ چند بار می شود ..

بیا ؛ بیا و چند تا قاعده ی جدید یادمان بده ؛ چند تا بازی جدید ، چند دلیل جدید برای گریستن .. برای خندیدن ... تویی که حوالی دلمان ، جایی که خودمان هم حتی دیگر نیستیم ، جایی که زمین خواران مصادره کرده اند و حتی خودِ ما را هم راه نمی دهند ، تازه ترین اتفاقی . .

.

.

م.ش

نوشته شده در پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط محمد علی نظرات ()


كد قالب جدید قالب های پیچك