لطفا کمي صبر کن...
![]()
فکرشو بکن .. فقط برای چند دقیقه ؛ باشه ؟
..
ما آدم خاطره ها ایم ؛ آدم اتفاقات تلخ و شیرینی که - حتی - گسی زننده شون هم برامون دوست داشتنیه .. می دونی ؟
..
وقتی یه آهنگ آشنا یا بوی یه عطر قدیمی رو می شنویم ، یا توپ دولایه ی پلاستیکی پسر بچه ی همسایه – اتفاقی - زیر پامون می افته .. یا حتی وقتی بین اونهمه بستنی جورواجور ، اون ته مه ها ، چشممون به بستنی یخی دو رنگ می خوره ، دلمون می خنده .. چشمامون هم .. دستامون هم ..
.
وقتی با سرعت از سر کوچه ای می گذریم که همه ی کودکیمون ، جوونیه پدر و مادرهامون ، سر زندگی و لبخند روی صورت مادربزرگها و پدر بزرگهامون و هزار چیزه دیگه رو ، یه روزی روزگاری توش دیدیم و تجربه کردیم .. همه مون ( همه مون ) سرعتمون رو کم می کنیم .. و شاید و شاید هایی که باید ازشون عبور کنیم برای دیدن خیلی چیزا .. خیلی خاطره ها ... خیلی آدمها .
..
خاطرات مثل عکس هستن ؛ ممکنه مزخرف ترین آدمها ، بهترین خاطرات رو از خودشون به جا بذارن .
ببین ! یه روزی یه کسی "بود" که برای من یه خاطره گذاشت ؛ خاطره ای که هی تکرار و تکرار می شه .. توی تمام گوشه کنار ذهنم . و بعضی وقتها بین دو چیز کاملاً متضاد ، مرز خیلی باریکی وجود داره .. خیلی ... و نمی تونم تشخیص بدم ؛ اینکه این خاطره ، بهترین خاطره ی منه .. یا مزخرف ترینش ..
.
"تو" بگو .
.
.
م.ش
بارون اومد ؛
اونقدر ، که انگار دل خودش "هم" برای خودش تنگ شده بود ؛
به اندازه ی همون "بارونو دوست دارم هنوز .." های همیشگی ..
..
که دوباره بنویسیم :
وای ... باران ......... باران .....
شیشه ی "پنجره" را باران شُست ..... از "دل من" ، اما ............
.
.
امروز "اولین" نارنگی امسال ام را پوست کندم و خوردم ؛
از همون پوست سبزهای بدون هسته ...
و عجیب .................................
......................... بوی "پاییز" می دهد .
.
.
م.ش
.. داستان جالبی دارد؛
نرسیده به آبرسان ، دستفروشی ، روی زمین بساط پهن کرده و رز وحشی می فروشد به قیمت پنج . عدد - هزار تومان .
رزهای ساده و بسیار قشنگی که تنها مشکلشان این است که نشکفته ، بُریده شده اند ؛
با چانه زنی ، به جای پنج تا ، دوتا جدا می کنم و بر می دارم . به خانه که می رسم ، بلافاصله . هردو را هرس می کنم و داخل آب می اندازم .
می دانی ؟
فردا این رز باز خواهد شد ..
ولی بهتر می دانیم .. اینکه رزی که بریده شده ، هرچقدر . هم زیبا باشد ، می میرد .
..
این سرنوشت تمام گلهای فوق العاده ایست که .... ریشه ندارند
.
.
م.ش
( از بلاگ قدیمی )
اگه کسی رو دوست داری - و واقعاً اینطوره - کمک کن تا "اتفاقی" که دوست داره براش بیافته .................... حتی اگر اون "اتفاق" .... تو نباشی .
.
.
.
.
.
.
م.ش
خبر داری ؟
.
اینکه در اون کلاس رو خیلی وقته که بسته اند ؛ اینکه کلی وقته که شده برای دانشجوهای دکترا و حتی دانشجوهای فوق رو هم راه نمی دن .. یعنی حتی چند سال اضافه تر خوندن هم منو از یاد آوری خیلی چیزا محروم نگه می داره .. می دونی ؟
.
خاطره های قشنگی که ته آرزوها شاید حفظمون می کنن ؛ از نوع همون "به دنیا بگویید بی ایستد" های همیشگی .
.
اینکه چه ساعت هایی که ته اون کلاس با چایی و بیسکوییت پر می شد .. و جالبیش می دونی چیه ؟ حتی دیگه بوفه ی کوچیک زیر پله ی اونجا رو هم بستن .. و کجا می چسبه نشستن ته کلاس با دستای خالی ؟
.
به رفیق خاک گرفته مون که سر می زنیم دلمون می گیره ؛ نه اینکه بخوام بگم بد می گذره ..فقط یکمی "بی تو" می گذره . حالا جالبیش اینه که این "بی" گذشتن ها برای همه عادیه غیر از من ! بگذریم ... ولی حداقل ایندفعه "باهم" .
.
باورت شه یا نه تفریحات ما همونیه که بود ؛ فقط این روزها کمتر فکر می کنم ، کمتر از اون کمی که "بود" با جمع هستم و کمتر از چیزی که "باید" نگرانم .
.
هنوزم همون خاک گرفته ایم و منتظر یه فوت ساده ؛ می دونی از کِی گرد گیری نشده ایم .. می نویسم :
از روزی که همدیگه رو "شناختیم" .................... ولی .... تو "درستشو" بخون .
(;
.
.
م.ش
یه شعر خیلی خیلی قدیمی ؛ که خاطره ی پشتش درست مثه برفک تلویزیونه . وقتی ساعت ٣ نصف شب بهش خیره شدی.. :
.
.
"شنبه" رو خیلی دوست دارم ، چون تو به من امید میدی
نوشته هامو میگیری ، جاش کاغذ سفید میدی
شعرهامو از بر میخونی ، برای هرکی عاشقه
شروع یک قصیده رو ، به قلب من نوید میدی
.
من عاشق "یکشنبه" هام ، چون با تو تنها میمونم
ترانه های خوبمو ، تو خلوت تو میخونم
بهت میگم که قلب من ، فقط واسه تو میزنه
یه کمی اغراق میکنم ، اینو خودم خوب میدونم
.
"دوشنبه" ها رو دوست دارم ، چون روز دیوونگیه
عقلو با دست پس میزنم ، اینم یه جور زندگیه
عاشق اون میشم که خوب ، دیوونه بازی بلده
بردنو هیچ دوست نداره ، عاشق بازندگیه
.
"سه شنبه" ها رو دوست دارم ، چون عشقمو پس نمیدی
اون قلب پر محبتو ، دیگه به هیچکس نمیدی
دستمو تو دست میگیری ، برام لالائی میخونی
غصه هاتو به حس من ، تا جائی که هست نمیدی
.
"چهارشنبه" ها رو دوست دارم ، چون تو به من زنگ میزنی
به تیرگیهای دلم ، آبی کم رنگ میزنی
با اون صدای مهربون ، اول بهم سلام میدی
به شیشه های فاصله ، یکی یکی سنگ میزنی
.
"پنج شنبه" ها رو دوست دارم ، چون دیگه غمگین نمیشی
دلواپس رهائی از ، حرفهای سنگین نمیشی
یه شاخه گل برات بسه ، تا بدونی دوستت دارم
در به در و خراب اون ، گلهای رنگین نمیشی
.
"جمعه" دیگه نهایته ، باید که عشقو بردارم
بعد یه هفته عاشقی، عشقو تو دستش بذارم
بهش بگم اون روزارو ، با این یکی جمع بکنه
بعدش خودش میفهمه که ، هفت روزه که دوستش دارم
.
.
.
.
م.ش
پسری را می شناختم که خیلیها را می شناخت ؛ با اینکه مهربان بود ازش خوشم نمی آمد ؛ چون دوستان زیادی داشت
دختری را می شناختم که پدرش جواهر فروش بود ؛ منزلشان خانه ای بود دوبلکس ابتدای فرشته و خیلی خیلی هم بزرگ ؛ با اینکه سر به زیر بود دوستش نداشتم ؛ چون خیلی پولدار بود
دوستی را می شناختم که خیلی مطالعه داشت ؛ آنقدر ریاضی خواند که طلای المپیاد جهانی گرفت و رفت کانادا . با اینکه خیلی جاها کمکم کرد ازش خوشم نمی آمد .. چون خیلی می فهمید
آشنایی داشتم که تفریحات زیادی داشت ؛ جاهای زیادی را می شناخت و پاتوق هایش از تعداد موهای سر من بیشتر بود . با اینکه مرا به چندین و چند جا برده بود ، ازش خوشم نمی آمد ؛ شاید چون در تمام زندگی اش چیزی برای خندیدن داشت .
از خودم هم از اول خوشم نمی آمد !! شاید چون نمونه ی خوبی از یک انسان عقده ای برای شخصیت شناسی فرویدیسم و رنه تارپوفیسم هستم
فقط جدیداً از آبلوموف کمی درس گرفته ام و دوباره دل به نوشتن می دهم !
اینها را گفتم که بدانی .. اگر دوست من هستی ، امیدوارم ناقص باشی ؛ تا همچنان دوست بمانیم !
شوخی
م.ش