دیروز به دیروز ترها عادت کرده بودیم ؛ امروز به دیروز عادت می کنیم ..... فردا ؟ .. فردا رو نمی دونم .
.
بعد از کلی خداحافظی ، آبی که پشت سرت ریخته میشه ، یکی دو جمله دعای زیر لب و "رسیدی تماس بگیر" های همیشگی .. سوار اتوبوس شب که میشی ، حس عجیبی پیدا می کنی ؛
.
می دونی ، حسی که هر بار تکرار میشه و - بر خلاف معمول - نمی چسبه به همون تکرارهای بی مزه ؛
شاید یکی دو ساعت مشغول باشی به تماشای شهری که کم کم ازش دور میشی ، یا فیلمهای تکراری و مسخره ای که فقط و فقط برای نگاههای خالی از حالت اطرافیانت بسنده می کنن ..
.
اما ، لحظه ای که این چیزها تموم میشن تنها چیزی که برات می مونه همون سکوته ؛ البته اگر با صدای موسیقی توی گوشت ، خرابش نکنی ؛
و می دونی ، جایی که شب شروع میشه ، همینجاست ؛ نه اون ساعت های همیشگی ..
..
شب راز عجیبی داره ؛ اونم توی یه اتوبوس در حال حرکت و نیمه تاریک ، و در کنار همه ی کسانی که نمی دونم چطور اینقدر راحت می خوابن ؛ و شاید نمی دونن چه لحظات ارزشمندی رو از دست میدن
.
خیلی خیلی جالبه ؛ اینکه شب ، گاهی پر می شه از نقشه ها و فکر هایی که در اون لحظه مهمترین و ساده ترین کارها انگاشته میشن ، ولی فردا صبح ، میشن مسخره ترین کارهایی که در ردیف آخر اولویت های ما هم قرار نمی گیرن
..
قدم زدن شبانه رو دوست دارم ؛
فکر کردن ، تصمیم گرفتن ، نوشتن ، گوش کردن موسیقی ، کتاب خوندن ...
و زندگی کردن رو شاید .. اون هم توی نیمه ای که معروفه به نیمه ی خاموش؛
نیمه ای که "خیلی" ها خوابند .
.
.

م.ش
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()