خیلی وقته نمی نویسیم ؛
نمی نویسیم تا مجبور نباشیم فکر کنیم ؛ فکر کنیم به اینکه این نوشتن ها از کجا شروع شده .. و باورت نمی شه که حتی نمی خوایم یادمون بیاد تا کجاها رفته ..
..
نه به این فکر می کنیم که دوران طلائی زندگیمونه ، نه به اینکه اگر حالا زندگی نکنیم ، شاید دیگه فرصتش پیش نیاد . نه برامون اهمیت داره که دیگران چه فکری در موردمون کنن ، نه حتی حسرت چند سالی رو می خوریم که باید در کنار خانواده باشیم و شاد .. نه اینجا ، این گوشه ی دنیا ، پشت یه کامپیوتر قدیمی ، با یه چشم نیمه باز .
..
چه اهمیت داره اگه لباسامون تو اون دفتر کار دو طبقه زیر زمین ، بوی تند سیگارهای نکشیده مون رو می گیره و باید روز به روز بشوریم و عوضش کنیم ؟
چرا باید مهم باشه که چند ماهیه ، بارون سر شوقمون نمیاره ؟ یا هر وقت که بارون میزنه ، پرده ها رو می کشیم و پشت می کنیم به صدای ریز ضربات پشت شیشه ؟
مسخره نیست که دوستی هامون رو برده ایم فروخته ایم به امانت فروشی ؟ .. و چه خوب می شه دوستی رو فروخت  چیزی که دیگر حتی امانت هم نمی دونیم ... حتی .
به کسی چه ربط داره که هر روز که خسته بر می گردیم ، دوست داریم به جای لم دادن روی مبل راحتی و تلویزیون دیدن ، برگردیم به آهنگهای احمقانه ی دو سال پیش گوش بدیم ؟ که یادمون بیاریم ، احمق نیستیم و حماقتهای بزرگی کرده ایم ؟
چرا باید خجالت بکشیم که بگیم "این" شکسته ، دیگه بند هم نمیشه زد؛ همشو بنداز دور .. و می دونی . چیزی که بشکنه ، نمی شه ، نمیشه به هم چسبوندش .
..
دیدی ؟ تا حالا دیدی ؟ خوندی ؟ می دونی تنش گسیختگی چیه ؟
نه نه ، منظورم حد تسلیم نیست .. که اجازه می ده فکر کنی ، تلاش کنی ، یا حتی فرار . منظورم دقیقاً جاییه که فقط فرصت داری یک لحظه بخندی یا حتی گریه کنی . بعد دیگه هیچی ! چیزی وجود نداره ، نه منی نه تویی نه دیگرانی .. این یه خاصیت همیشگیه .. و چقدر قشنگ و تمیز .
..
خیلی آسونه ها ! می تونی ده دقیقه دیرتر بیدار بشی ، ده دقیقه دیرتر مسواک بزنی، ده دقیقه دیرتر صبحانه بخوری ، ده دقیقه دیرتر لباس بپوشی ، ده دقیقه دیرتر سوار تاکسی بشی ، ده دقیقه دیرتر ....... تا نه رنج دیده شدن رو به کسی تحمیل کنی ، نه رنج دیدن .. چیزی که میبرتت به برهه ای از زندگیت که قشنگ ، کوتاه ، خوشمزه و تلخ
بود . چیزی که دهنمون رو گس کرد ، و باز هم دوست داریم بچشیم .. با اینکه می دونیم فنجونمون شکسته ؛ و می دونی ؟ که چه لبه ی تیزی داره این شکستگی .. که مواظبیم تنها دست خودمون رو ببره .. تنها خودمون .
..
هرچی به ما بگن که این تکه پاره ها رو بنداز دور و یه ست شش تایی نو بخر ، نمی شه ؛ بند خورده ای که زمانی رؤیاهامون ، خاطراتمون ، خوشحالیهامون ، شب بیداری هامون ، خنده ها و گریه هامون ، حماقت هامون و آرزوهامون رو رقم زد . می گذارم روی تاقچه که چند سال بعد یادم بیاد ..
..
می دونی ؟ می گن هرچقدر تعداد "یادش بخیر" ها زیاد بشه ، از تعداد" آرزوها" مون کم میشه ... خیلی . تو رو می بینم و می گم : عجب آرزوهایی داشتیم ............... یادش به خیر  .
.
.
.
م.ش
+ نوشته شده در شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط محمد علی نظرات ()

..

سلام ؛

دیشب که توی اتوبوس بودم ، کلی خواب دیدم . مثل این سریال های چند قسمتی ( که پیام بازرگانیشون ، دست اندازها و چاله های گاه گدار بزرگراهه ) و خالی از فکر اینکه سرانجام هر قسمت  ، ربطی به قسمت بعدی داره یا نه ..

وسطای قسمت چهارم یا پنجم بود که .. بیدار شدم ؛ نتونستم بخوابم .. یعنی نخواستم شاید . نمی دونم .. شاید از ترسم بود ، یا به عادت بچگی که از آخر فیلم خوشم نمیومد . شاید چون وقتیکه فیلم تموم می شد ، پشتش بی حوصلگی بود و کسلی ؛

شاید چون فیلم که تموم می شد ، رؤیای من هم پَر می کشید .. شاید چون فیلم تموم می شد ، جمع گرم مون از بین می رفت ؛ شاید چون فیلم که تموم می شد ...... نمی دونم .

حتی اینکه "چی" دیده ام مهم نیست ؛ فقط دلم یه چیز کوچیک .. خیلی کوچیک .. ازت می خواد ؛

..

شاید چیزی شبیه این .... اینکه هروقت خوشحال بودی ، راضی بودی  و کمبود چیزی رو حس نمی کردی ، با "دیگران" باش .. هرکس .. که اینجور وقتا ، همیشه کسانی پیدا می شن که "باشن"

ولی اگه یه روزی .. یه جایی از چیزی آزرده شدی ، ناراضی بودی یا نیازمند به کمک .. می تونی روی من حساب کنی ؛

هروقت خواستی با کسی بری تفریح ، خواستی دور دنیا رو بگردی ، کسی برای خندیدن نیاز داشتی ، به مهمونی دعوت شدی و همراه احتیاج داشتی ، روز تولدت بود ، ، فیلم خوبی برای دیدن پیدا کردی .. با هرکس که خواستی باش !

ولی برای شنیدن خستگی هات ، گلایه هات ، گریه هات ، ناسزاهای از سر ناراحتی و بهانه گیری هات ... می تونی روی من حساب کنی ..

.

.

فقط یه چیز رو  .... شرمنده ام .. با کسی شریک نمی شم ؛ لظفاً برای دویدن زیر بارون ، روی هیچ کس "دیگه" ای حساب نکن .

.

.

م.ش

 

+ نوشته شده در جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()

...

تعطیل شدیم .. بلاخره ؛ این آخر کاره ؟

نخیر ! تازه اولشه ؛ برای مایی که از اول هم فقط دوست داشتیم جلو رو ببینیم . کلی برنامه هم داریم .. کلی .

نه اینکه مثل دیگران باشیم .. به قولی بشینیم تا بشه .. حتماً هم میشه ! منتظر باش !

..

.

.

.

دو صفحه نوشتم و پاک کردم .. نوشتم و پاک کردم .. تا فقط و فقط بگم .. که ... می دونی ؟ ته دلمون ، جایی که انبار خاطراتمون شده و هر وقت .. یه کم .. یه خرده دردمون میاد ، سر کوچیکی بهش می زنیم ؛ جایی که در مخصوصی به پشت چشممون داره .. یه جا اون ته-مه ها ،  یا همون دور و بر ، شاید فقط کمی تنوع می خوایم .. شاید فقط دوست داریم اینی که هستیم ، نباشیم ............. همین .

.

.

م.ش

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()

..
داستان جالبی دارد؛
..
نرسیده به آبرسان ، دستفروشی ، روی زمین بساط پهن کرده و رز وحشی می فروشد به قیمت پنج عدد - هزار تومان .
.
رزهای ساده و بسیار قشنگی که تنها مشکلشان این است که نشکفته ، بُریده شده اند ؛
.
با چانه زنی ، به جای پنج تا ، دوتا جدا می کنم و بر می دارم . به خانه که می رسم ، بلافاصله هردو را هرس می کنم و داخل آب می اندازم .
.
می دانی ؟ فردا این رز باز خواهد شد .. ولی بهتر می دانیم .. اینکه رزی که بریده شده ، هرچقدر هم زیبا باشد ، می میرد .
.
.
این سرنوشت تمام گلهای فوق العاده ایست که .. ریشه ندارند .
.
.
م.ش
.
( آرشیو قدیمی - مکتوب شده به تاریخ 11 می 2009 )
+ نوشته شده در جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()

..

می نوشتم ؛

گفتند : حرفهایت تمام شد ؟

گفتم : نمی دانم .. شاید حرفهای تازه هم باشد ..

به وعده ی پناهی ( که نماد کسی ست که خودش را دوست ندارم ولی حرفهایش را .. )

گفته بود : سلام ........ خداحافظ ؛ .. " حرفِ تازه" اگر شنیدید ، ما را هم خبر کنید .

 

.

.

م.ش

+ نوشته شده در جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()