راه که می روم ، فکرهایی که آن گوشه کنارها هستند ، فکرهایی که دوستشان ندارم - مثل مو - این طرف و آنطرف می روند ؛

..

وقتی می دوم ، افکارم ، به گونه ای به "اهتزاز" در می آیند که می توانم - حتی اگر به درازای مسیر دویدن باشد - خود را "رها" حس کنم ؛ کمی جدا از این همه ...

شاید بتوان گفت .. می توانم تا جایی که "توان دویدن" دارم ....... "نیاندیشم" .

.

.

.

روزی ........ "بهترین دونده ی دنیا" خواهم شد ..

.

می دانم .

.

.

.

م.ش

+ نوشته شده در یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط محمد علی نظرات ()

هیچ دوستی نداشتم جز دختری که .. دوستش داشتم ، شاید "خیلی" زیاد ؛ اما .. عاشقش نبودم .

خوشحال بودن در کنار دوستی که دوست داری ، خیلی ارزشمند است ؛

دوستی که هر کاری برای خوشحال بودنش انجام می دهی .. هر کاری می کنی تا لحظه ای هم غم بر چشمانش ننشیند ؛ غمی که تو در این چند سال ، بی هیچ عدالتی تحمل کرده ای .

با هم تولد می گیریم ، با هم درس می خوانیم ، خاطرات خوبمان را تقسیم می کنیم ، دوستهایمان را ، دوستیهایمان را ...

بدی اش این است که دختری که دوستش دارم می خواهد یا "عاشقش باشم" و یا "نباشم" .

و اکنون رفته است ؛

دختری که به جرم عاشق "نبودن" ، اجازه ندارم - حتی - دوستش داشته باشم .

...

.

..

دلم برای "خودمان" تنگ می شود .

.

م.ش

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()

در دستانم "هیچ چیز" ندارم ؛
 ..
بدون اجازه و یواشکی ، مشتی "هیچ چیز" بر می دارم
.
.
.
حالا تمام دارایی من ، همین مشتی "هیچ چیز" است .
.
.
م.ش
+ نوشته شده در شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()