لطفا کمي صبر کن...
![]()
راه که می روم ، فکرهایی که آن گوشه کنارها هستند ، فکرهایی که دوستشان ندارم - مثل مو - این طرف و آنطرف می روند ؛
..
وقتی می دوم ، افکارم ، به گونه ای به "اهتزاز" در می آیند که می توانم - حتی اگر به درازای مسیر دویدن باشد - خود را "رها" حس کنم ؛ کمی جدا از این همه ...
شاید بتوان گفت .. می توانم تا جایی که "توان دویدن" دارم ....... "نیاندیشم" .
.
.
.
روزی ........ "بهترین دونده ی دنیا" خواهم شد ..
.
می دانم .
.
.
.
م.ش
هیچ دوستی نداشتم جز دختری که .. دوستش داشتم ، شاید "خیلی" زیاد ؛ اما .. عاشقش نبودم .
خوشحال بودن در کنار دوستی که دوست داری ، خیلی ارزشمند است ؛
دوستی که هر کاری برای خوشحال بودنش انجام می دهی .. هر کاری می کنی تا لحظه ای هم غم بر چشمانش ننشیند ؛ غمی که تو در این چند سال ، بی هیچ عدالتی تحمل کرده ای .
با هم تولد می گیریم ، با هم درس می خوانیم ، خاطرات خوبمان را تقسیم می کنیم ، دوستهایمان را ، دوستیهایمان را ...
بدی اش این است که دختری که دوستش دارم می خواهد یا "عاشقش باشم" و یا "نباشم" .
و اکنون رفته است ؛
دختری که به جرم عاشق "نبودن" ، اجازه ندارم - حتی - دوستش داشته باشم .
...
.
..
دلم برای "خودمان" تنگ می شود .
.
م.ش