لطفا کمي صبر کن...
![]()
داستانی می نویسم به پهنای سه خط :
او به دنیا آمد ؛
"خوب" زندگی کرد ..
"شاد" بود که مُرد .
..
قدم بر میدارم و از میان صفحه کاغد رد می شوم .
پشت سر ، پسری را می بینم که خسته از زندگی پیچیده ی آدم بزرگها ، بازی های مسخره ، رفتارهای سفارشی ، دنبال هیچ دویدن ها و نامردی های کسانی ست که زمانی به آنها اعتماد داشته ؛
رویم را بر می گردانم .. منی که رَسته ام - به قول مصدق - :
دیده را می بندم ..
در دل از وحشت تنهایی "خود" می خندم .
.
.
.
م.ش