رو نـوشــــــت

داستانی می نویسم به پهنای سه خط :

او به دنیا آمد ؛

"خوب" زندگی کرد  ..

"شاد" بود که مُرد .

..

قدم بر میدارم و از میان صفحه کاغد رد می شوم .

پشت سر ، پسری را می بینم که خسته از زندگی پیچیده ی آدم بزرگها ، بازی های مسخره ، رفتارهای سفارشی ، دنبال هیچ دویدن ها و نامردی های کسانی ست که زمانی به آنها اعتماد داشته ؛

رویم را بر می گردانم .. منی که رَسته ام - به قول مصدق - :

دیده را می بندم ..

در دل از وحشت تنهایی "خود" می خندم .

.

.

.

م.ش

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()


كد قالب جدید قالب های پیچك