رو نـوشــــــت

دوستی برای تولدم موس وایرلس خریده. از اینها که نیاز به پد ندارد و تا چند ده متری کارش را می کند. یعنی می توانم دیگر روی مبل لم بدهم و لپ تاپ را بگذارم روی میز تاشو و موس را هم روی شکم ام. می توانم لپ تاپ ام را بگذارم اتاق پشتی و از این اتاق بزنم آهنگ بعدی. حتی فکر کنم بتوانم با آن از توی تخت چراغ ها را خاموش کنم ! اما همچنان کاری که می کنم این است که پشت میز می نشینم و موس روی موس-پد و در کنار لپ تاپ وول می خورد. از نفحات تفکر خطی و عقب ماندگی خلاقیت بنده. حوصله که نباشد ، تف هم به مقصد نمی رسد.
.
شنبه هم که به خاطر آلودگی تعطیل شده. به همین صورت این هفته سه عصر جمعه داریم که به سادگی ترتیب همه مان را می دهد. گرچه من ضربه اش را از همان اولین روزهای آلودگی خوردم. یکجورهایی ربط مستقیم دارد به کارهای اداری من - به همین خاطر هم شرمنده ی دوستانم ام. حداقل اش این است که مادر تعطیل شده و من می توانم بیشتر بخوابم. اصولاً خواب چیز خوبی هست و برای سلامتی لازم. اصلاً باعث رشد مو می شود و طراوت پوست. از دوستان کچلتان بپرسید. ملافه هایتان را هم هرچند وقت یکبار عوض کنید. قبل از خواب هم مسواک بزنید. بقیه اش هم .. درست می شود.
.
.
یک روزی ؟
یکی از همین روزهـــا.
.
م.ش
.
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط محمد علی نظرات ()

یک وقتهایی هم دوست داشتم بفهمم دلقک ها که با قلم مو و رنگ روی صورتشان لبخند می کشند ، اگر واقعاً بخندند چه می شود ؟ احتمالاً دو خط انتهایی دهان خیالی می رود توی چشمشان و کور می شوند و آن وقت دیگر خنده دار نیستند. اصلاً باید این را توی کتاب خاطرات یک دلقک نوشت. اینطور کاراکتر نویسنده هم اینقدر فانتزی و اینقدر تلخ نیست. کلاً فلسفه ی آرایش هم همین بوده فکر کنم. یک بابایی خنده اش نمی آمده - برداشته روی صورتش نقاشی کرده و بعدتر هم کسی توی رودربایستی گفته چقدر قشنگ شده ای ... و یک "عزیزم" هم تنگش چسبانده و صنعتی چند میلیارد دلاری را رقم زده. گونه ی دیگر افراط این "عزیزم" را در طرح لبخند همان جوکر خودمان شاهدیم. اصولاً هرجا تعریف نامشخص باشد آدمی هرز می رود.

من هم تعریف ام اشتباه بود.
من هم هرز رفتم.

بلند که شدیم گفتیم این کارت خوب بود. این کارت قشنگ بود. بعدتر هم که توجیه ای نداشتیم یک "خیری درش هست" بستیم به نافش و خلاص. کدام خیر ؟ آخرین خیری که دیدم پادرد مادربزرگ بود بعد از جلسه ی قرآن. آخر زورم هم این بود که بعد از عمری تلاش گیرم افتاده به نظام وظیفه و سرهنگی که مرا از تک تک تلخندهایم می شناسد.

- سلام سروان فلانی ، سرهنگ بهمانی تشریف دارند؟

فحش کم می آورم برای این بابا. نمی فهمد که اگر گیر نبودم، هفته ای چهار روز نقش پاشنه ی در اتاقش را بازی نمی کردم. نمی دانم شاید خدا دلیل کم می آورد برای رویارویی افراد، بعد می نویسد "خودتان جورش کنید". جور نمی شود. کارم را می گویم. فقط می توانم هر روز کله ی سحر بیدار شوم ، اصلاح نکنم ، بروم میدان سپـــاه، بعدتر بروم ته کوچه بن بست آریا، آخرش هم برگردم منزل. سیگاری هم نمی شوم.

.

صبح ها همه چیز کند پیش می رود.... همه ی روز من صبح است.

.

م.ش

.

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()
من کباب دوست دارم.
.
من کباب دوست دارم و اکثر اطرافیان هم به این موضوع واقف هستند. من کباب دوست دارم و سر این موضوع تا مرز رفیق فروشی هم رفته ام. من کباب دوست دارم و هر سال اربعین همان شوق بیست ساله را دارم برای دور هم بودن و کباب نذری خوردن. محور اصلی اینجا کباب نیست البت و من فقط دارم زیادی کژ اش می دهم. خاصه آنکه شکم بهترین روش صحبت های فلسفی است. اصولاً آدم بهتر می فهمد و سریع تر هم عکس العمل نشان می دهد. من هم فلسفه ام از شکم ام می گذرد. نهایتاً هم چیزی بهتر از این کباب
برای دست یازیدن پیدا نکرده ام. همین چیز کوچک هم با مرگ اندیشی من گره خورده. نه اینکه تعارف کنیم ، من از صحبت در مورد آن دنیا طفــره نمی روم. اصلاً یک جایی در من هست که ربط ام می دهد به این و من هم مقاومتی نمی کنم. چهلم آقا بزرگ هم بهانه ی خوبی برای خوردن کباب بود و من هم بی دلیل یاد اتاق کوچک اش افتادم. آقا بزرگ خدا بیامرز هم انگار بدش نمی آمده از کباب ، چون سر رشته ی این نخ به خودش می رسد و اتاق کوچک اش و نوار اِبی که اینجا هم بی ربط وسط تصورات من نشسته. اتاقی که پشت پذیرایی و گوشه ی پاسیو بود. گوشه ی دیگر هم پدرم نشسته و من این شعر شهریار را به یاد دارم :
..
در راه - دُرُشکه چی نشانم / یک نقطه بگوشه ی افق داد
گفت ار پدر تو سازم او را / خواهی چه به من، به مُشتُلُق داد ؟
من آب نبات دادم او را / او نیز پُکی به من چُپُق داد
وان نقطه نهفت در پس کوه ...
.
کم کم ، پدرم ، خدا بیامرز / دیدم سر کوه رُسته چون کاج
چون بال مَلَک عبایش افشان / دستار سیادتش به سر، تاج
وز کوه همی شود سرازیر / چون نور محمدی ز معراج
دیگر مگرش بخواب بینم....
.
.
بعد از چند ســال -آخــــرش هم- دست ام به "حـاج علی" بازار تبـــریز نرسید. رفتم از "باخـــــتر" نیم کیلو کره ی حیوانی خریدم که بگذارم لای برنج. از آن روز .. قرمه سبزی - هـم - مزه ی چلوکباب می دهد.
.
م.ش
.
نوشته شده در یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()

"این تصمیم من نیست / من تسلیم این جاده ام.. دارم میرم" - کیوسک
..
دو سال پیش همین موقع ها نشسته بودم وبلاگی می خواندم از جوانی نروژی الاصل که آمده بود چند صباحی ایران جهت تفرج و البت تکمیل پایان نامه ی دکترایش. نوشته بود از اینکه چطور مردم را دیده و از مشکلاتش گفته بود و حس مسافرت. با خودم گفته بودم که باید جالب باشد اینکه آدم بنشیند یک جا و امور روزانه را - حین سفر - مکتوب کند. البت باز نویسی هیچ وقت به پای حس آدمی، آن هم در "لحظه" نمی رسد. این بازنویسی فاقد روح و سرشار از دوباره نویسی هاست. من از دوباره نویسی - از چندباره نویسی بیزارم. از تکرار. به هیچکس دوبار نگو دوستت دارم.
.
حالا من هم اینجا نشسته ام. انتهای اتوبوس، در حال گذر از حاشیه ی شهر زنـجـان - ساعت 3 صبح - و مثل نهنگ زل زده ام به بیرون ! معدود پیش می آید که تصویر آینده ات همانی باشد که تصورش کرده ای. و این لحظه من خودم را "همان" دانشجویی می بینم که دو سال پیش از چنین جایی گذشته و خاطراتش را نوشته. فرقش این است که من خاطره ای ندارم. من نقش ندارم. خیال پردازی من محدود به همان ترم اول دانشگاه بود و بس. بعدتر فهمیدم که بزرگترین لجام گسیختگی آدمی، همین خیال پردازی های شبانه است. شاید هم "شب زده" ی ابی باشد .. نمی دانم.
.
داشتم فکر می کردم که اگر داستان فیلم Inception واقعیت داشت ، انتخاب من کدام می بود. حقیقت این هست که آدمها بعد از گذار زمان، قوه ی تشخیص حقیقت و مجاز را از دست می دهند. فارغ از تعریف فیزیکی بیداری و خواب. حس دوباره ی یک خاطره که ورای آدمی را فتح می کند و گرته اش را تجدید. می دانی ؟ بدتــر از عدم تشخیص - در این مورد خاص، این است که کاملاً آگاهانه تصمیم بگیری احمـق باشی.
.
ساعت سـه ونیم شد. خوابم می آید.
این هم داستان ماست. اینکه هزار سالی می شود که گفته ایم "نـَـ" .... اما "ــخـوابـیده" ایم.
.
.
م.ش / ســـفر تبریـــــز

نوشته شده در چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمد علی نظرات ()

خـــانه را گفته اند "آخرین سنگر". البت به مفهوم فیــزیکی اش عرض می کنم وگرنه آخرین سنگر می شود همان "غرور" که  قدری انتزاعی هست و کاری به کارش نداریم. نوشتم و پاک کردم. نوشتم و پاک کردم. فقط خواستــم بگویم خیـلی بد است شرایطی پیش بیاید که دوست نداشته باشی برگردی خــــانه.  داشتم فکر می کردم .. داشتم فکر می کردم.
..
پنــج سال شب بیــداری به خاطرم آمد.
.
م.ش

.

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط محمد علی نظرات ()


كد قالب جدید قالب های پیچك