لطفا کمي صبر کن...
![]()
این روزها شروع کرده ایم کمی مطالعه کنیم برای ارشد .
کارهای دیگر هم می کنیم البته ؛
و تازه فهمیده ام ، کسی که در روز مرّگی غرق شود ، حتماً در روز مرگی هم
غرق خواهد شد .
ذهنم آنقدر مشغول است که اگر خیالی هم باشد ، آن پشت ها قایم می شود
تا مبادا که بیافزاید به این همه استرس بی هوده ی بر آمده از برنامه هایی که برای
آینده مان نداریم!
سر می زنم .... سر بزن
می تونه مفید باشه
موفق باشی
شب خوش
;)
م.ش
وقتی روزی آمد
پر از باران
که با یک ماشین لعنتی تصادف کردم
و مُردم
...
.
چشمانم را ببخشید به کسی که در زندگی
خودبین نبوده است
تا
بتواند - تا می تواند - تنها و تنها ، خودش را ببیند ؛
.
گوش هایم را بسپرید به کسی که هیچ وقت
از شنیدن دریغ نکرده است
تا
سکوت را بفهمد ؛
.
پاهایم را به دونده ای دهید که
یک عمر دویده است
تا
بداند ، تنها ، دویدن نیست که زمین را با پا آشنا می کند ..
...
قلبم را
اما
برای خودتان نگه دارید ؛
.
می توانید روی ویترین بگذارید ؛
می توانید در باغچه بکارید ؛
می توانید به طرف پرنده های مزاحم سر صبح
- که پشت پنجره دعوا می کنند -
پرت کنید ؛
می توانید ...
..
راحت باشید
.
..
باور کرده ام .. و باور کنید
که ..
به درد دیگری نمی خورد .
.
.
.
.
م.ش
هر روز که بیدار می شوم ، انگار کسی در سرم با فشار ، فوت می کند !
هر روز که بیدار می شوم ، هنوز تیتراژ فیلم خواب دیشب ، دارد پخش می شود !
هر روز که از خواب بیدار می شوم ، دوست دارم ، در کنارم ، بالش خالی نبینم ؛
هر روز که بیدار می شوم ، دوست دارم دستی پرده را کنار زده باشد ؛
هر روز که بیدار می شوم ، می خواهم لبخند بزنم به چشمانی که برایم ارزش دارند ؛
هر روز که بیدار می شوم ، فرقی برایم نمی کند که بیدار شده باشم یا نه ....
چه می شود اگر که "روزی" از خواب بیدار نشوم ؟
.
.
.
.
م.ش
مثل مهره های شطرنج ؛
من سیاه می شوم و تو سپید
حالا :
من "تنها" چیزی هستم که تو "نمی بینی" ..
و تو "همه" ی چیزی هستی که من "می بینم" .
...
ما - هردو -
به اندازه ی سی و دو مهره
"کور رنگی" داریم .
.
.
.
.
م.ش
برای همه روزی شروع می شود ؛ برای من هم - نه همان روز ، که شاید روز دیگری - شروع شد . مثل همه ، از جاهای عجیب و غریب شاید .
از دری که نباید باز شود .. بویی که نباید شنیده شود ... غذایی که خوردنش برای انسانی که یک زندگی عادی می خواهد ، ممنوع است ! .. و هزاران "نباید" دیگر .
کودکیت را از دست می دهی ؛ به همین سادگی . از خوردن پفک لذت نمی بری ، بازی کردن به نظرت مسخره می آید ، موسیقی می شود بخش مهمی از دنیایی که داری ، دروغ می گویی ، تنهایی ارزش پیدا می کند ، کتابهایت می روند پشت حل المسائل هایی که تنها به درد چند روزی تورق می خورند و بس .
..
وقتی کسی را دوست داشته باشی ، بزرگ می شوی . به جای چشمانت ، قلبت می درخشد . می خندی ، ولی تنها به این فکر می کنی که "آیا" دیگری هم ......... ؟
شاید آن بیرون هیچ چیز – هیچ چیز – تغییر نکند .. اما این داخل ، انقلابی به پا شده است . که هم وجودت را می سوزانت و هم صیقل می دهد ... گذر کنیم .
اگر از سادگی کودکی ، ناگهان پرت شده باشی میان چنین دایره ای ..... اگر تجربه اش کرده باشی ، می دانی که .. "درد" دارد ؛ دردی که باید چند سالی بماند ، پخته شود و شاید حتی گاهی باید بسوزد تا بفهمی ، "ساده" بودن از "بد" بودن هم .. "بدتر" است .
..
آرزو می کنم ؛
آرزو می کنم که هرجا "دردش" امانم را برید ، کسی آن بیرون "باشد" ... کسی که نامم را بداند .. کسی که صدایم بزند .
گاهی به همین "بودن ها" بسنده می کنیم .
مایی که حتی خودمان هم ...................... نیستیم .
.
.
.
م.ش